تبليغاتX
کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت .....



 

talkh

 

من زندگیمو می فروشم٬ هر کی خریداره بیاد

 

چون که می خوام برم سفر٬قیمتش نیست خیلی زیاد

 

 

 

حراج کردم زندگیمو ٬  تا بتونم مرگ بخرم

 

دلم می خواد تنها برم٬ هیچی از این جا نبرم

 

 

 

من زندگیمو می فروشم٬ به یک دیدار به یک نگاه

 

هر کی خریداره بگه٬ آی مردم زندگی خواه

 

 

 

من زندگی رو نمی خوام٬ مرگ واسه من قشنگتره

 

گاهی میون بودنا٬ نبودن خیلی بهتره

 

 

 

دل بریدم از همه کس٬ از خودم و از همه چيز

 

دیرم شده باید برم٬ نباید این جا بمونم

 

 

 

من زندگیمو می فروشم٬ من زندگیمو می فروشم

 

مرگ داره می یاد سراغم٬ از دست داره می ره هوشم

 

 

 

دلم گرفته از زمین٬ می خوام برم تو آسمون

 

خداحافظ زمینی ها...سلام خدای مهربون.

 

mordan

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:44 توسط آرین کوچولو ..... |



 

ariyan

خسته شدم!

 

ديگه پاهام ناي رفتن نداره، خسته شدم! تك تك سلول هاي بدنم دارن فرياد ميزنن،هوار ميكشند! خسته شدن! ازم ميخوان همينجا بشينم و فقط نگاه كنم!

 

انقدر همه چي زود و سريع ميگذره كه گذر زمان از دستم در رفته! انقدر آدما زود از كنارم رد ميشن كه ديگه هيچكس رو نميشناسم! پير شدم و همه جوون موندن ... از دست رفتم و كسي دستم رو نگرفت... فرياد زدم و كسي نشنيد...

 

اه... چه قدر همه چيز ساكت و ثابت و ساكن و بي توجه ست! چه قدر زندگي بي تفاوت از كنار مرگ عبور ميكنه... 

آخ اگه يه نگاه به هم بندازن! ... كاش مرگ مثل يه ليوان آب بود كه هر موقع مي خواستي دستتو دراز ميكردي و يه جرعه ميخوردي!!! آخ كه چه قد تشنم...................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:53 توسط آرین کوچولو ..... |



 

کنج اتاق

 

چند وقتی هست که اتاقم رو عوض کردن دلم نمیخواد اینجا باشم رنگ دیواراش آبیه، اصلا از این رنگ خوشم نمیاد.پنجره اش هم میله داره.میله های عمودی،درست مثل زندون.دلم میخواد تو سیاهی اتاق خودم باشم بدون هیچ پنجره ای درست مثل زندگی یه آدم .از وقتی که اومدم همین گوشه نشستم.مثل همیشه کنج این اتاق کز کردم.هیچ وقت نتونستم اتاقم رو خودم عوض کنم مثل همه چیز زندگی سایه جبر اینجا هم ولم نمیکنه.

 

بهترین جای اتاق که همیشه دوست دارم اونجا باشم کنج اتاقه. کنج اتاق بهترین جای اتاقه،میتونی همونجا کز کنی و کسی نبیندت.تنها جای اتاقه که نور کمتر اذیتت میکنه.تنها جای اتاقه که صداها رو بهتر میتونی بشنوی.بهترین جای اتاق همینجاست که الان نشستم و دارم مینویسم.میتونی به دو تا دیوار سرد به زاویه نود درجه تکیه بدی درست به سردی کسی که هیچ موقع بهت نمیگه دوست داره ولی همیشه میتونی بهش تکیه کنی.برای تکیه دادن همیشه چیزهای سرد مطمئن ترند.میشه تو این کنج نشست و همه چیز رو دید ، بدون احتیاج به چرخش گردن و مطمئن از این که پست سرت چیزی نیست به جز دو تا دیوار سرد.میشه تو این کنج نشست و آدمهایی رو که وسط اتاق وول میخورند نگاه کرد بدون هیچ جلب توجهی.

 

بیشتر آدمها سعی میکنن همیشه وسط اتاق باشن تا دیده بشن حاضرند برای وسط موندن هر کاری بکنن از اینجا از همین کنج میشه همشون رو دید.میشه دید که گاهی با نگاه تحقیر آمیز بهت نگاه میکنند طوری که انگار با تو فرق دارند، بهت نگاه میکنند و در گوش هم پچ پچ میکنند. گوش کن!! این کنج اگه بشینی میتونی به راحتی این پچ پچ ها رو هم بشنوی، صداهایی که همشون به طرف تو ، به طرف کنج هجوم میارن.میتونی تو این کنج همه چیزشون رو تحت نظر داشته باشی خوابیدن هاشون، بیدار شدن هاشون ،خوردن هاشون، عشق بازی هاشون و خيلي چيزهاي ديگر رو هم ببینی. راه دیگه ای هم نداری وقتی تو این کنج نشستی فقط میتونی وسط اتاق رو ببینی.حتی نمیتونی کنج دیگه اتاق رو ببینی چون اونهایی که وسط اتاق هستند جلوی دیدت رو میگیرن.اینم یه جبره مثل همه زندگی.

 

کنج همیشه جای یه نفره.فقط یک نفر میتونه تو یه کنج زندگی کنه.تنهای تنها.آدمهایی هم که اون وسط زندگی میکنند دوست ندارند با یه کنج نشین زندگی کنند.پس همونجا کز میکنی و فقط میبینی.تو هم فقط میتونی وسط رو ببینی.تو هم نمیتونی کنج های تاریک دیگه رو ببینی درست مثل کسایی که وسط هستند.

 

دورترین نقطه یه اتاق از تو کنج دیگه اتاق هستش اونقدر دور هست که ترجیح میدی از جات تکون نخوری اگه هم بخوای نمیتونی، چون باید یا از وسط اتاق رد بشی که اون وقت آدمهای وسط اتاق جلوت رو میگیرن و نمیذارن، چون فکر میکنند میخوای تو هم بیای اون وسط . یا باید دستت رو بگیری به دیوار سرد و بیخ دیوار اروم اروم انقدر بری تا به کنج های دیگه برسی.پس ترجیح میدی بشینی سر جات و تکون نخوری. برای همینه که کنج نشین ها هیچ وقت همدیگه رو پیدا نمیکنند چون نه جرات رد شدن از وسط اتاق رو دارند نه زحمت راه رفتن از بیخ دیوار.اگه هم همدیگه رو پیدا کنند، کنج فقط جای یه نفره.جای بیشتری نمیشه توی کنج پیدا کرد که بشه دو نفر توش زندگی کنه.پس میشینی توی تاریکی کنج خودت و تکیه میدی به دیوار سرد بدون این که کسی بتونه ببیندت.

 

پس باز هم محکومی به دیدن آدمهای وسط اتاق.گاهی وقتا این دیدن ها برات زجر آور میشه.اون قدر میبینی و زجر میکشی تا دیگه نمیخوای باشی،نمیخوای ببینی ، نمیخوای بشنوی. اون وقته که تنها راه نجاتت دو تا خط عمودیه درست مثل میله های جلوی پنجره این اتاق.خطهای عمودی ای که به سمت بالا امتداد پیدا میکنند.فقط دو تا خط. خطهایی که میتونن همه این دردها رو از وجودت بیرون بریزند.خطهایی که میبرنت و هیچ کس نمیتونه برت گردونه . خطهای عمودی ای که میتونند تو رو با خودشون بالا ببرند تا بینهایت ، اما هیچ کس نمیدونه این بینهایت ،ابدیت هست یا یه هیچ بزرگ. اما هرچی که هست بهتر از اینه که محکوم به دیدن و شنیدن باشی. هر چی که هست باشه فقط اینو میدونم باید دو تا خط عمودی باشه دو تا خط که اگه عمودی باشن هیچ وقت از روی همدیگه رد نمیشن. هیچ وقت ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:4 توسط آرین کوچولو ..... |



 

سلام ....
.............................
تنهايي
غربت
بي کسي
خيانت
نامردي .....

با اينا چطور ميشه يه جمله ساخت ؟؟؟؟ جمله اي که بتونه درد منو به زبون بياره ؟؟؟
اصلا توي دنيا چنين جمله اي هست ؟؟؟؟

dard

دل کوچيکم باز هم سلام ... حالت چطوره ؟؟؟‌ ميدونم خيلي وقته توي کلبه ي تنهايي هات اسيري و حتي نور و تنهايي را هم نديدي ....

من فراموشت نکرده بودم . هميشه و همه جا به يادت بودم و ميدونم چي کشيدي . ميدوني چيه ؟؟؟‌ آدمايي که ميگند عاشق تنهايي و تاريکي اند همشون دروغ ميگند . هيچ کسي طاقت تنهايي رو نداره . هيچ کسيييييييييييييي ... اما مثل اينکه در مورد تو نبايد اينطور فکر کنم . . . . .
سر کلاس رياضي بودم . استاد پاي تخته دو تا خط موازي کشيد . خط بالايي عاشق خط پاييني شد . خط پايين هم عاشق خط بالايي . ميخواستند هر طور که شده به هم برسند اما يهو استاد داد زد : خط موازي هيچوقت به هم نميرسند ....

دلم گرفت ....

سر کلاس ادبيات استاد حرف از ليلي و مجنون و عشقشون ميزد . اما ناگهان صحبت هايش را قطع کرد و به من گفت هفته ي ديگر تو ادامه ي حرفهايم را ميگويي ...
نميدونستم چي بايد بگم . قبول کردم چون فکر ميکردم اون کسي که دوستش داشتم بهم کمک ميکنه و بهم ميگه چي بايد از اونا بگم .... اما .....

وقتش رسيده بود .... بايد حرفامو ميزدم .... از استاد و دانشجوها معذرت خواهي کردم و فقط يه جمله پاي تخته نوشتم : ((‌ عشقشون دروغ بود .... ))
از استاد اجازه گرفتم و از کلاس بيرون رفتم . هيچ کدوم از دانشجوها و حتي استاد چيزي بهم نگفت .... نگفت چرا اين حرفو زدي ؟؟؟؟‌ اما من ميدونم ....

عشق دروغه .... نميدونم اينا براي چي به خودشون ميگند عاشق ؟ .... عاشقي ؟؟؟‌ عاشق کي ؟؟؟؟ عاشق کسي هستي که بهش ميگي دوستش داري ؟>؟؟؟‌
معناي دوست داشتنو ميدوني ؟؟؟؟ اگر واقعا ميدوني چرا براش فرق ميذاري ؟؟؟؟‌ چرا به بقيه هم همينو ميگي ؟؟؟؟‌ دوستش داري چون ميخواي سري از دست زندگي که داري فرار کني و آزاد باشي .... دوستش داري اما از پشت به خنجر ميزني .... نامردي .... خيانت ....

ميخواي بدوني چرا عشق بين ليلي و مجنون دروغ بوده ؟؟؟؟‌
چرا دعواهاي بين قبيله هاشونو به ميان عشقشون کشوندند ؟؟؟‌ چرا براي هم فرق گذاشتند ؟؟؟
وقتي ميگي بيشتر از هر چيزي برام ارزش داري يعني چي ؟؟؟؟ منظورت چيه ؟؟؟‌ منظورت اينه که خانوادت مهمتر از عشقتند ؟؟؟‌زندگي خودت مهمتر از عشقته ؟؟؟‌
يعني اينکه حاضري بخاطر پول عشقتو بفروشي ؟؟؟ يعني اينکه جاشو توي قلبت به کساي ديگه ميدي ؟؟؟؟‌
اينا دروغه ؟؟؟؟‌آره ؟؟؟

دل کوچيک من لحظه اي که خورد شدي و شکستي يادمه و با چشماي خودم ديدم که حتي به تيکه هاي خورد شدت هم رحم نکرد و با پا لگدمالت کرد ....

از اين به بعد من و تو باهم چيزيو توي اين کلبه مينويسيم که فقط منو تو ميفهميم ....
اون کسي که ادعاش ميشد عاشقه هم حتي نميفهمه ....

ميسپارمش دست خدا .... نه گله گيري ازش ميکنم نه حرفي ميزنم .... ساکت و آروم با اشکهام ازش خداحافظي ميکنم و اميدوارم توي زندگي جديدش خوشبخت بشه و لااقل اون رنگ زندگي و خوشبختي رو ببينه ....

خدايا !!!!! خداي من !!!! خودت مواظبش باش .... مواظبش باش دلش نشکنه و توي زندگيش اسير تنهايي و تاريکي نشه ..... توي جاده ي زندگي راهنماش باش ....

دل من . باز هم بايد از پيشت برم و تو دوباره توي اين تنهايي اسير بشي اما بدون هميشه پيشتم و يکي هست همه جا به فکرت باشه .... حرفهايي را اينجا مينويسم که باعث نابودي زندگيم شد ..... منم ميرم .... ميرم تا باز برگردم و بنويسم ...

از اين بنويسم که عشق دروغه ..... عشق دروغه ..... عشق دروغهههههههههه ....

خدانگهدارت ......
 

naroo

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط آرین کوچولو ..... |



سلام دل من .... دل خرد شده و شکسته ی من سلام ... منم آرین ... آرین کوچولو.....

صدامو میشنوی ؟؟؟؟

اومدم پیشت امشب با هم باشیم . فقط من و تو با هم ....

اصلا خبر داری چه خبره ؟؟؟ میدونی چه اتفاقی میخواد بیفته ؟؟؟ میدونم خبر داری ....

 

امشب شب تولدته ... میدونم از غم و غصه پری ... میدونم هیچ کس حتی یادت

هم نبود و بهت تبریکی هم نگفت اما خودم که یادم بود . من که فراموشت نکردم .

منتظر کسی بودی که دوستش داشتی ؟؟؟ منتظر کسی بودی که همیشه و همه جا

برات از عشق و دوست داشتن میگفت ؟؟؟ همون کسی که دلتو . غرورتو . زندگیتو

خرد کرد و با پاهاش لگدمالش کرد ... ؟؟؟ همون کسی که موقع خرد کردنت حتی تیکه های 

خرد شدتو هم جمع نکرد و رفت ؟؟؟؟؟ 

 

تا کی میخوای اینجا بشینی و توی تنهایی و غم فرو بری ؟؟؟

تا کی میخوای بشینی و به عکسی که روی دیوار زدی نگاه کنی ؟؟؟

تا کی میخوای با گذشته ای که فقط ازش خاطرات مونه زندگی کنی ؟؟؟

دل کوچیکم  اون دیگه رفته و دیگه هم به سراغت نمیاد .

دیگه به یادت نیست و تنهات گذاشته و رفته .....

از همون اول هم سهم من و تو همون تنهایی و تاریکی بوده . همون جایی که متولد شدیم .

یادته چه جای ساکت و آرومی بود ؟؟؟ تاریکی . تنهای . غم . غصه .  

 

دل شکسته من بیا با هم امشب برای تولدت جشن بگیریم .

درست 20 سال پیش در همین روزها و شبها بود که تو چه معصومانه

و پاک به دنیا اومدی و پاتو گذاشتی توی دنیایی که کثیفی و نامردی و

خیانت ار سر و کولش بالا و پایین میره .

توی دنیایی که همه چیز خیاله و حقیقت نداره . توی دنیایی که عشق تنها ثانیه ای بیش نیست .

 

امشب خودم برات جشن تولد میگیرم . اگه گفتی کادوی تولد چی برات

گرفتم ؟؟؟ بهت نمیگم تا خودت بفهمی . حالا بیا و شمعها را فوت کن فقط ....

 

فقط .....

 

فقط قبلش یه قولی بهم بده . بهم قول بده وقتی این تولد تموم شد با هم بریم

تو همون سیاهی و تاریکی که بودیم . بریم همون جایی که از همون اول جای

من و تو بوده . بریم و با هم تا ابد زندگی کنیم . جایی که هیچ کس خبر نداره

کجاست و چه اتفاقاتی اونجا میفته . باشه ؟؟؟؟؟

 

حالا بیا و شمعها را فوت کن که دارند آب میشند ....

 

کیک تولد

 

دل کوچک و شکسته ی من ....

 

جشن تولد 20 سالگیت مبارکت باشه

هدیه

این هم هدیه تولدت از طرف من :

هدیه تولد

hedie

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:57 توسط آرین کوچولو ..... |



 

ماه من

 

ماه من،غصه نخور        زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه           آدم خوب و بد داره

ماه من،غصه نخور        همه که دشمن نميشن

همه که ، پُر ترک           مثل تو و من نميشن

ماه من،غصه نخور        مثل ماهام فراوونه

خيلي کم پيدا ميشه         کسي رو حرفش بمونه

ماه من،غصه نخور        گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل        مال اشک شبنماست

 

khorshidomah

 

 

ماه من،غصه نخور        زندگي بي غم نميشه

      اونيکه غصه نداشته باشه آدم نميشه

ماه من،غصه نخور        خيلي ها تنهان مثل تو

    خيلي ها با زخمهاي زندگي آشنان مثل تو

 

ماه من،غصه نخور         زندگي خوب داره و زشت

خدارو چه ديدي شايد       فردامون باشه بهشت

ماه من،غصه نخور         دنيا رو بسپار به خدا

هردومون دعا کنيم          تو هم جدا، منم جدا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:30 توسط آرین کوچولو ..... |